X
تبلیغات
مشوش نوشته های یک قلم
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ساعت 3:24 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )

آغاز کلام وشروع به نوشتن  ،بعد از وقفه ای  نسبتا طولانی کمی مرا آزار می دهد و آزار دهنده تر از آن نوشتن با وسیله ای است که هرچند دیر زمانی است با آن خو گرفته ام ولی هیچگاه نتوانسته ام ارتباطی شایسته با آن بیابم واین باور، همیشه با من بوده است .

به یاد می آورم کاغذهای راکه بوی نم می داد ،یک خودکار سبز و دراز کشیدن کف اطاق با بالشی زیر سینه وسینه ای لبریز از حرف و حرفهایی برای گفتن و گاهی نگاهی به شمعدانهای لب پنجره که مادرم با چه وسواسی آبشان میدا د.

خانه ای که پراز گل بود احساساتت را مرتعش میکرد مثل موج سینوسی. دلت میخواست فقط بنویسی . که خوانده بودی باید بسیارنوشت تابشود نوشت وتو سعی می کردی بنویسی و گفته بودند برای خوب نوشتن در آغاز باید خوب خواند و تو هی می خواندی، هی میخواندی هر اباطیلی که گیرت می آمد.

وتو مشق خواندن رادرده سالگی ونوشتن راسالی بعد از آن آغاز کردی.بعدها کتابخانه ای داشتی که بچه ها کتابها را نه به رسم امانت که برای همیشه می بر دند.....وحال چقدر گرد خاکستری فراموشی بر آن خاطرات نشسته است.

من چقدر سخت میتوانم بنویسم با این صفحه کلید, پشت میز خیره به صفحه ای نورانی که آزارم می دهدواین مشق جدید وبلاگ نویسی واینکه شاید کسی خواننده حرفهایم باشد.زندگی به نیمه نزدیک است و" چقدر زود دیر شد" برای دوباره نوشتن آنهم در این دنیای مجازی مطلق. چقدر دلم بوی نم کاغذ وگلدان شمعدانی می خواهد ... همین

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ساعت 7:4 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )

نزدیک به 9 سال است که مشتری اش هستم. در آن زمان، جوانی بود هم سن و سال من ولی پخته تر از من. سرد و گرم زندگی را بیشتر چشیده. اما اینک، مرد کاملی شده است.

زیر دستش که می نشینی، از همه چیز می گوید. از اقتصاد، از سیاست، از ورزش، از موسیقی - که هم موسیقی می داند و هم خوب می نوازد- از زنان خیابانی، از قسط های عقب افتاده اش، از اجاره خانه های کمر شکن، از ...

امروز از آگاهی مردم می گفت. از اینکه برای آگاهی ذهن، برای بیداری ذهن، باید دید و شنید و خواند. این سه، تنها راه های بیداری ذهن اند. می گفت، اگر بخواهی کسی فرمانبردارت شود، باید ذهنش آگاه نباشد وبرای آن نیز بایستی جلوی دیدن و شنیدن و خواندنش را گرفت.

گذر ساعت را نمی فهمی زیر دستش که باشی. حتی صدای قیچی اش را هم نمی شنوی- البته چند سالی است که صدای قیچی هیچ یک را نمی شنوی، به مدد ماشین های برقی. گمان نمی کنم که بیشتر از دوره متوسطه درس خوانده باشد. چون آن روزی که من به گمان خودم برای باز کردن دریچه های ذهنم راهی دانشگاه شدم، او چند سالی بود که مردم را اصلاح می کرد، سرشان را نمی دانم ولی ذهنشان را مطمئنم.

بین حرفهایش، لغات اشتباهی را هم می شنوی که اگر هر کس دیگری آنها را بدین گونه تلفظ می کرد، من اولین کسی بودم که  بر او خرده می گرفتم. اما جملاتش آن قدر عمق دارد که اشتباهات سطحی را نمی شنوی. راستش را بخواهید، خودم را پیش او، یک بیسواد کودن بر می شمارم. دقیق تر بخواهم بگویم، بیشتر آدم های دور و برم نزد او همانند من اند. 

روشنفکر ترین آدم معمولی که دیده ام، همان است که ماهی یک بار هم سرم را سامان می بخشد و هم ذهنم.

جمعه هفدهم خرداد 1392 ساعت 4:30 بعد از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )

در حیاطمان را که باز می کردی روبرویت دالا نی بود بلند . ته دالان که می رسیدی می پیچیدی سمت راست و بعد انگاری وارد باغی می شدی سر سبز ، پر از درخت ، آنقدر درخت بود که خانه های ته حیاط بخوبی دیده نمی شد .

گلابی ، به ، زغال آخته ، سیب شاه عباسی  و ... و یک درخت بزرگ توت که درست وسط حیاط بود کنار حوضی بلند که همیشه پر آب بود . حوضی چند ضلعی که یادم می آید تابستان ها پدرم هندوانه ها را همیشه اول می انداخت  توی آن و من چقدر با هندوانه های توی حوض بازی می کردم .

دو قدم مانده به " حوض ، در کنار بوته ی بزرگ پیچ امین الدوله  گلبو ته ای بود پر از گل محمدی که عطرش هنوز که هنوز است می نوازد مشامم را . و چقدر گل می داد ، گلهای صورتی و چقدر خار در دستان من رفتند برای کندن گل با ذوقی کودکانه برای دخترک سبزه روی همسایه  ، آن زمان هنوز نمی دانستم که کندن گل شکوه بلبل را سبب می گردد ...

به سبب آشنایی و نسب فامیلی دخترک  اکثرا در خانه ما بود ، روزها دم ظهر بر لب حوض چند ضلعی می نشست و با عروسکی مو طلایی در آغوش پاهای کودکانه اش را  در آب فرو می کرد و  برای عروسک خود در عالم کودکانه مادری می کرد .

و من در آن لحظه در کنار بوته پیچ امین الدوله و گل محمدی به حسرت نظاره گر بودم ، حسرت نه به خنکای آب که او آن لحظه حس می کرد ، حسرت به ماهی های گلی می خوردم که گه گاه بعد از طواف پاهایش بوسه ای به آن  می زدند .

 

بهارهمه درختها پر شکوفه بودند با  برگها عجیب سبز به غایت درخشندگی ..... آن روز هم بهار بود باران تندی هم  می بارید . پشت پنجره ایستاده بودم ، باران تند بود ، سخت به شیشه می خورد . پیشانی ام را به شیشه چسبانده بودم ، صدای قلبم را می شنیدم ، بخار دهانم حجاب دیدنم می شد .

 چشمانم به انتهای حیاط بود . بخار شیشه را با  دستم پاک می کردم ، پیشانی ام یخ زده بود ، خنکایی سخت دلپذیر با طعم تلخ تجربه اولین انتظار ها . لجم گرفته بود  ، از باران ، بر خلاف همیشه ...

 

 

ازصبح آن روز  منتظر بودم ، همانند گنجشککی بی قرار آرام نداشتم ،پدر قول داده بود برایم دو چرخه ای بخرد ، گفته بود قبل ا ز ظهر برایم می فرستد خانه . بعد هم که باران بارید ، و من شاید بیش از یک ساعت پیشانی ام به پنجره بود وچشم انتظار، همچنان به در ... و دخترک با نگاهی ملتمسانه به من نظاره گر بود .

دوچرخه که رسید ، به یاد ندارم چطور با قدم های کودکانه به حیاط رفتم سرا سیمه  ، با پای برهنه بر خلاف حسین پناهی که به باران با همی عظمتش به خاطر پاها و کفش هایش روزی در آینده بدبین خواهد شد . باران همچنان می بارید ، امان ندادم ، لجاجت با باران فراموشم شده بود  .همانجا سوار شدم و سر گرم بازی ...

 مادرم به زور مرا به داخل  خانه آورد  ، دو چرخه ام کثیف شده بود یادم می آید خوب تمیزش کردم

اما اطاق فضای کمی بود برای دو چرخه سواری....باز از باران لجم گرفت با شوق و غمی کودکانه و آن زمان  هنوز شاید بیش  از یکسال مانده بود تا به مدرسه بروم ... از آن زمان به بعد  من و دخترک عالم کودکی از هم در دور شدیم ، من به وسیله رکاب زدن بر دوچرخه و او با شانه زدن موهای طلایی عروسک در آغوشش ... همین /

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ساعت 10:45 بعد از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
من و برداشتم از مناظره امروز کاندیدا ها :

1- جلیلی : ظرفیت، فرصت، فرهنگ اسلامی، ، باز هم ظرفیت،، ظرفیت و ... ظرفیت کلیات ، پهنای باند ، ساپورت ، عینک دودی ، ساپرت ... آخ ببخشید جایگزین بفرمایید : ساپورت =ظرفیت ، ظرفیت ،فرصت ، ظرفیت ...

2- حداد عادل : فرهنگ سبزی خوردن ! باشه قشنگه ، نباشه از گرسنگی نمی میریم ... توضیح موزاییک وار ...

3- قلیباف : (کلا فعل و فاعل و زمان صحبت هاش هیچ ربطی به هم ندارند )

4- رضایی : 300 تومان 1000 تومان ، سه رویکرد فضایی که هیچ کدام در عمل امکان پذیر نیست ، کیش کردن (بیرون کردن )تبعیض و رشوه خواری از ایران ... کیش کیش کیش ...

5- غرضی : خاک بر سر ما که با مردم اینجوری کردیم ( با فریاد)، فناوری تلفن همراه 2.5،تسهیل در سلامت جامعه با آوردن فن آوری موبایل 4، 5، نه اصلا 10 تا دکتر ها از دردسر مراجعه بیمار راحت باشند ( تصور کن اگر حتی تصور کردنش سخته ... تصویر سازی برای شما :
+ دکتر: خوب بفرمایید کجاتون درد می کنه ؟
- بیمار : اینجام
+ خوبه ، گوشی بزار روش هر جا که فشار اومد درد گرفت بگو
+ اینجا ؟
_ نه
+ اینجا؟
- آخ آخ همین جا ، همین جا ، یواش دکتررررررر جوووووون ...)

6- عارف : در دستور کار قرار دادن اصغر و اسکار

7- روحانی : بخش لیسانس ، بخش فوق لیسانس و بالاتر بخش دکترا ...

8- ولایتی : بیمه در بر گیرنده آحاد مردم ... خانواده ، مادر ، دبستان ، دبستان ، باز هم دبستان ...

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 ساعت 5:19 بعد از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
به‌شرطِ وفا

ما فقه را پشتِ درِ حیاطِ شما خواندیم، اصول را زیرِ پنجره‌ی عمارت. رساله‌ی این فقیه، از مشقِ سرِپا این‌چنین شرمِ شریعت شد. اگر بیایی… اقتدا رواست. بی سجاده و مُهر و مکبّر. امامِ جمعه و شنبه تو باش. همه‌چیزِ روزگارمان به امامتِ شما.

جمعه دهم خرداد 1392 ساعت 2:27 بعد از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
کاش رشته‌ی کار ما، همین زلفِ شبقِ شما بود؛ گیر و گشایشِ روزگارمان می‌رسید به شما.

جمعه دهم خرداد 1392 ساعت 3:55 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )

از خنكاي اول شب تا انتهاي آن با لباسی مندرس و دستاني سياه کنار خیابان مي‌ايستد و فال گردو می‌فروشد. هر سال كارش همين است. در همين فصل يكي دو هفته‌اي مي‌ايستد و گردو مي‌فروشد و مي‌رود تا سال ديگر. هر بار كه مي‌آيد انگار از نو شروع كرده است. آرام كنار خيابان مي‌ايستد سيني بزرگي بر روي پايه‌اي چوبي كه با دستان خود مي‌سازد مي‌گذارد و گردوها را فال به فال درون سيني مي‌چيند. آب نمك مختصري درون سيني ريخته و با قاشقي كه سياهي‌اش چندان كمتر از دستانش نيست شروع مي‌كند به بازي با آب نمك. گويي هر بار كه با قاشق آن آب مختصر درون سيني را به چرخش وا مي‌دارد خاطرات نه چندان زياد زندگي‌اش را به گردش وا مي‌دارد. هنوز چند روزي بيشتر از سال گذشته را مرور نكرده كه اولين مشتري فرا مي‌رسد:

_ سلام.

_ سلام.

_ فالاي گردوت چند تاييه؟

_ سه تايي دارم پنج تايي هم دارم.

_ چند تا فال ديگه مونده؟

_ خيلي.

اولين مشتري خانم متشخصي است كه نه ماشين آخرين سيستمش و نه آرايش نه چندان غليظش هيچكدام منجر به هيچگونه تغييري در قيافه پسر بچه نمي‌شود.

_ عزيزم همه رو مي‌برم فقط تميز بزارشون تو يكي از اون كيسه پلاستيك‌ها. 

پسر كه از گفته خانم جوان به وجد آمده در يك چشم به هم زدن شروع به شمردن فالها مي‌كند، آنها را در نهايت وسواس داخل پلاستيك گذاشته و دستش را دراز مي‌كند كه... چشمش به دستان سياه خود و لبخند مليح خانم جوان مي‌افتد. ناخواسته دستش را عقب مي‌كشد، سرش را پايين مي‌آورد نگاهي به چهارپايه، سيني، قاشق سياه و گردوهاي درون كيسه پلاستيك مي‌اندازد، كمي مردد مي‌ماند و سپس سرش را بالا مي‌آورد و با صدايي متزلزل و درمانده مي‌گويد:

_ بفرمایید.

جمعه دهم خرداد 1392 ساعت 3:46 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )


گفتم ديگر خسته شدم، چرا ناراحتي؟ چرا غم؟

گفت شاد باش

گفتم چگونه؟

گفت چشمانت را بازتر كن

گفتمش چطور؟ خستگي امانم را بريده.

كاغذ و قلمي به من داد و گفت بكِش

گفتم ناراحتي را كه نمي‌توان كشيد

گفت نه. آزادي را بكِش

قلم را گرفتم و پرنده‌اي كشيدم، در آن دورها.

گفت خوب است اما براي بيان آزادي كافي نيست. آزادي را بكِش

ابروانم بيشتر در هم فرو رفت. گفتم چگونه؟

نگاهي به چشمان خسته‌ام كرد. قلم را ازدستم گرفت و قفسي بزرگ كشيد، در همين نزديكي.

ابروانم باز شد، چشمانم مشتاق شد. بلند شدم خنديدم و رفتم.

 شايد به آن دورها...

جمعه دهم خرداد 1392 ساعت 3:16 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
  بر قالیچۀ تنهایی     

                   من بودم و من

                   سرگردان­تر از نسیم دم صبح ...

پنجشنبه نهم خرداد 1392 ساعت 1:55 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )

صدای ریز و ممتدی به گوشم می‌رسد و مرا با خود همچون ماشین زمان شاید هم همچون فرشته‌ای به دوران ابتدایی مدرسه‌ام می‌برد. گاهی که درسمان زود تمام می‌شد بی‌معطلی شروع می‌کردیم. یک نفر از کلاس بیرون می‌رفت، تغییری به وجود می‌آمد و بازی شروع می‌شد. داوطلب کنجکاو وارد کلاس می‌شد و با نگاهش به سرتاسر کلاس جستجویش را آغاز می‌کرد. در آن سرِ کلاس هم معلم و یا شاید یکی از بچه‌ها، کسی که همه قبولش داشتند، مداد به دست بر روی نیمکت نشسته بود و راهنمایی می‌کرد. هرچه داوطلب به موضوع نزدیک‌تر می‌شد مدادِ اشاره سریع‌تر به نیمکت کوبیده می‌شد و برعکس. بچه‌ها همه ساکت که مبادا صدای مداد به گوش مخاطبش نرسد و بهانه‌ای در ‌آورد. اوایل که آشنایی چندانی با کلاس و همکلاسی‌ها نداشتیم تنها تغییر کلاس جابجا شدن بچه‌ها بود که توسط معلم صورت می‌گرفت. اما بعدها که جاها و اسم‌های همدیگر را به خاطر سپردیم تغییرها هم عوض شدند. چیزی جابجا نمی‌شد بلکه نو می‌شد. چیزی شاید نامتعارف از کیف بچه‌ها وارد فضای کلاس می‌کردیم. بعدها همان چیز نامتعارف هم متعارف شد و بازی روز به روز سخت‌تر می‌شد. دیگر تنها به مدد چشم بازی پایان نمی‌گرفت بلکه باید تمام هوش و حواست را به صدا می‌سپردی و پاها، چشم‌ها و شاید تمامی حرکاتت را مطابق آن پیش می‌بردی.خلاصه اینکه بازی روز به روز سخت‌تر و سخت‌تر و سخت‌تر شد.

فکر کن... از همون روز اول توی آسمونا نبوده، روی همین زمین بوده. کنار خودمون. شاید یه خرده، فقط یه خرده اونطرف‌تر. مدادی به دست گرفته بوده و ما رو به سمت هدف می‌کشونده. چه چیزی عوض می‌شده و یا تغییر می‌کرده نمی‌دونم فقط اینو می‌دونم اینقدر موضوع جالب بوده و اینقدر ما کنجکاو بودیم که صدای مداد اشارتش را می‌شنیدیم.

 و به مرور دور و برمان را شلوغ کردیم. سر و صدایمان بلند و بلند و بلند‌تر شد. شاید هم بهانه‌ای درست کردیم برای نشنیدن. و سالهاست که مداد اشارت بر زمین شاید هم بر سرمان، جایی در همین حوالی کوبیده می‌شود و ما سر در گم و بی‌دلیل به دنبال چیزی نامتعارف و شاید هم متعارف می‌گردیم. و تا صدای مداد اشارت به گوشمان نرسد گیج و سردرگم در کف کلاس شاید هم زمین به این‌طرف و آن‌طرف می‌رویم تا اینکه زنگ مدرسه یا شاید هم زنگ مرگ زده‌می‌شود و وقت تمام می‌شود. و معلم متعجب از آن همه اشارت و ما مستاصل از آن همه تلاش بیهوده. بیگمان آن صدا همان صدای دلنشینِ مداد از بین نمی‌رود و تا ابد باقی‌است و معلم همان معلم صبور و مشتاق بر سر جایش نشسته‌است و خستگی ناپذیر به کارش ادامه می‌دهد مگر اینکه از کلاس خارج شویم و...  . و شاید بد نباشد گاهی و فقط گاهی تمامی صداها را خفه کنیم و به صدای ریز و ممتد و یا شاید... گوش فرادهیم و اگر چیزی شنیده نمی‌شود چشمانمان آنقدر کم‌سو و بهانه‌هایمان اینقدر بزرگ نشده‌باشد که از فضای کلاس خارج شویم و در حیاط مدرسه به دنبال کشف تغییر باشیم.

چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 11:43 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )


روزگاریست که به قول قیصر جلد کهنه ی شناسنامه هایمان درد می کند، هویت آدمی گاهی درد می کشد و آنروز رنجش ناتمام خواهد ماند که برای التیامش گامی بر ندارد !

اینبار بهانه ای اگر باشد برای نوشتن، التیام بخشیدن بر همه ی دردهای تحمیل شده ی بر این هویت به سرقت رفته است. هویتی که دیگر ناب نیست. هویتی که دیگر بی آلایش نیست. هویت نسل من بیمار است. نسل من درد را در استخوان خود تجربه می کند. نسلی که از تاریخ چند هزار ساله مان هم خسته تر است.

چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 2:36 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
در زندگی ام که غور می کنم، از یک دوره ای به بعد همواره حمال بوده ام. چیزی که حمل می کرده ام، یک موقعیت نامشخص و نامفهوم بوده است که شکافی بین من و باقی انسان ها ایجاد کرده بوده است. این شکاف روز به روز به عمق و ابعاد خودش اضافه می کند. بعد می خواهم عوامل شکاف را بیابم و با این شکاف کنار بیایم، اما اتفاقی که می افتد این است که تلاشی که صرف می شود، فقط صرف می شود.
موقعیت همواره پابرجاست و تغییری در آن حاصل نمی شود. شکاف رو به گسترش است. اما با تمام احوال از یک مطلب آگاهم، که شکاف هرچقدر که گسترش بیابد، خیال خام است اگر حتی تصور کند که بتواند مرا از زانو دربیاورد.
می مانم و ادامه می دهم.
شاید
روزی
یک روز، بی شکاف بود ..

چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 2:15 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
این مردک مظاهری جزو آن آدم‌هایی‌ست که دوست دارم یک‌بار از نزدیک ببینمش. شخصیت مریض و منحصر‌به‌فردی دارد. برای خودش تلویزیون زده و به‌شکل کاملاً هیأتی مردم را عزیزم‌گویان از پشت تلفن معالجه می‌کند. ادعا می‌کند دماغ و اقصی‌نقاط جولیا رابرترز و نصف بازیگرهای هالیوود را عمل کرده، بعد یک‌ دفعه و خیلی بی‌ربط وسط معالجه‌ی بیمار در مورد قرمه‌سبزی صحبت می‌کند. طرف چشمش ضعیف می‌شود اول می‌پرسد خب دخترم، عزیزم، تو چند سالته؟ آقا مثلاً ۲۱ سال. خب دوست پسر داری؟ آخرین سکست کِی بوده؟ کجا بوده؟ چرا بوده؟! آقا طرف چشمش درد می‌کند واقعاً باید چنین چیزهایی ازش پرسیده شود؟ زندگی خصوصی دیگران در حد پشمک است برای این آدم! همیشه و برای همه‌ی دردها هم یکی از کرم‌های خودش را تجویز می‌کند. مرده‌شور کرمی را ببرد که به‌درد همه‌چیز بخورد! آقا حالا از بد روزگار در اقوام ما یک بانویی هست از اون خانوم های جلسه ای که نزدیک nعدد فقط مرید داره ، ایشون که مخالف سر سخت ماهواره و برنامه هاشه فکر کنم با استفاده از تکنولوژی وایرلس تنش خورده به تنه این مردک !!! واسه خودش پماد درست کرده شفا دهنده به قول مریدان در حد ید بیضاء مسیح ، یه چیز میگم یه چیز میشنوی ... ، اقوام و مریدان هم راه به راه از پماد دست ساخت ایشون میخرن برای شفای تمامی امراض!!! جدیدا هم این پمادَرو قالب میزنه به عنوان قرص تجویز میکنه !!! از قضا این چند وقت اخیر که آسیب دیدگی زانوم شدت پیدا کرده و مجبورم لنگان لنگان قدمی بر دارم و دانه ی شکری بکارم ( البته با حفظ حریم باغچه همسایه ، که یه وقت چیزی تو باغچه کاشته نشه ) برخوردی با این بانو، دکتر، مداح ، روضه خون ، پیر مراد مریدان داشتم (دیالوگ هارو داشته باش):
دکتر : وحید جان عزیزم ،تو هنوز پات درد میکنه ؟
من : ای کم و بیش
دکتر : آخرش که چی ؟ هزینه جراحیش چقدر میشه ؟
من : حدود 16 میلیون
دکتر : اوه ه ه چه خبره ، ندی این پولو هاااااا ، بیا خودم از این پمادم میدم روزی سه بار بمال به زانوت همراه با آیت الکرسی ، وقتی درد داری هم یه دونه قرصشو بخور .
من: :-l
از این چیزهای درپیتی که امضا می‌کنیم برای تثبیت نام خلیج فارس و یادآوری عیدنوروز به سازمان ملل، همان‌مدلی چیزی نیست که امضا کنیم بیایند این آدم را جمع کنند ببرند؟

سه شنبه هفتم خرداد 1392 ساعت 1:48 بعد از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
آدمها ندانسته بسیار استحاله می شوند و تنها کرختی آن است که سنگینی روح را بر تن می شناساند. یاد آدمکی افتادم که وقتی هفت هشت ساله بودم روی شاخه های انجیر دارش زدیم ، انجیر تنها درختی بود که دستمان به شاخه هایش میرسید ، باد آدمک کم وزن را تاب میداد و با یک هوووو به برگهای زبر انجیر میکوبید . با هر هوی باد هورا میکشیدیم ، یکهو چشمم به آدمک افتاد، نگاهش چه التماسی میکرد ! نگاهی که جانم را سوزاند، شب با خودم عهد کردم که صبح اولین کاری که باید انجام دهم نجات او باشد ، صبح صورت نشسته با موهای ژولیده پریدم زیر درخت انجیر ، هنوز آنجا بود مثل سربازی خشک صاف ، بی حرکت معلق در هوا ایستاده بود . گویی هیچ بادی دیگر قدرت تکان دادنش را نداشت و در چشمانش اثری از التماس نبود . با هراس او را به سمت خود کشیدم ، نخ نازکی که طناب دارش بود همراه با برگی ضخیم ازدرخت انجیر کنده شد و دیگر من مانده بودم و دستهای خاکی و برگ انجیر. شاید به قول بورخس از آن پس دیگر کسی نبودم یا بهتر بگویم دیگری بودم !!!

سه شنبه هفتم خرداد 1392 ساعت 4:45 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
... بچه كه بودم دوستان كمي داشتم ولي دوست داشته‌هايم زياد بود. به مرور آن يكي جاي خود را به ديگري داد. اولين دوستم را به خاطر دارم. شايد هم اولين نقطه مشتركمان. درخت بادام تلخي كه تحمل وزن خودش را هم نداشت. گرچه راهم را تا خانه دورتر مي‌كرد ولي باعث خنده زايد‌الوصفي مي‌شد كه خستگي راه برگشت را از تن من مي‌دزديد. هر چند وقت يك‌بار يكي از بچه‌هاي مدرسه را تا کنار دوستم درخت بادام پيش مي‌بردم.
كمي صحبت از درخت بادام و ديگر سكوت. چيزهاي خوب نيازي به تعريف ندارند. سكوت ما راه مناسبي بود براي خوشمزه نشان دادن بادام‌هاي تلخ. جالب‌تر از همه آنهايي بودند كه بادام را مي‌خوردند ولي خم به ابرو نمي‌آوردند. چه فريبكاري ناشيانه‌اي. هر روز مزه تلخ بادام را تجربه مي‌كردم. شايد براي ابراز همدردي با درخت بادام يا شايد هم براي پايدار ساختن خاطره دوستي مان... .

... بخشش تنها تقسيمي است كه منجر به افزايش مي‌شود. خانه ما پر است از اين چيزها. پر از تقسيماتي كه از جانب مادرم صورت مي‌گيرد. خنده‌ها، گريه‌ها، شادي‌ها، غم‌ها، دلگرمي‌ها، اميدها و عشق. چيزهايي كه با تقسيم شدنشان نه تنها كم نمي‌شوند بلكه بيشتر مي‌شوند. پر بودن يعني سرشار بودن. يعني هر دو را با هم داشتن. هم شادي و هم غم. نبود يكي ديگري را به نقصان مي‌كشاند. معمولا اين‌گونه است كه هر چيزي زيادتر باشد كمتر ديده مي‌شود.
بچه كه بودم براحتي از درخت‌هاي توت بالا مي‌رفتم و تا مي‌توانستم توت مي‌خوردم. درخت‌هاي توت سرشار بودند. سرشار از توت‌هاي رسيده و نرسيده. هرچي بالاتر مي‌رفتي توت‌هاي رسيده و درشت‌تري مي‌ديدي. بعضي از توت‌ها به جرم رسيدن و چشمك زدن ديده‌ شده و خورده مي‌شدند. برخي هم به خاطر ديده نشدن خراب شده و نابود مي‌شدند. نمي‌دانم آنها با عزم و اراده خود ديده مي‌شدند يا بي‌اختيار. يادم هست تنها راه از بين بردن لكه‌هاي سياه دستت استفاده از توت‌هاي نرسيده بود. براي اين كار كافي بود چند توت نرسيده، از همان‌هايي كه پايين درخت بودند، را در بين دستانت قرار مي‌دادي و به هم مي‌ماليدي. بدين صورت توت‌هاي نرسيده، بهتر بگويم توت‌هايي كه هرگز به چشم نمي‌آمدند آثار توت‌هاي بالاي درخت و زيادي ديده شده را از بين مي‌بردند. جالب بود. با فهميدن اين نكته توت‌هاي نرسيده هم مثل توت‌هاي رسيده چيده مي‌شدند. گويي آنها بي‌آنكه به بالاي درخت بروند و رسيده شوند رسالت خود را به انجام مي‌رساندند. برعكسِ بعضي كه با وجود بالا بودن و رسيده شدن به زمين مي‌افتادند و زير دست و پا لِه مي‌شدند. براي همين است كه مي‌گويم درخت‌هاي توت سرشار بودند... .

سه شنبه هفتم خرداد 1392 ساعت 4:44 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
این متن با بی‌حوصله‌گی و ذهنی آشفته نوشته شده است. شما می‌توانید از این لحظه به بعد آن را رها کنید.

درد یک واژه ی جدیدی نیست ، اصلاً جدید هم نیست. قدمتش می رسد به آن دورها. آن وقت ها که آدم هایی شروع کردند به کشیدنش. یا بر روی دیوار نقش می کردند، یا می نوشتند، یا می گفتند، یا می نواختند، یا خلاصه هر طوری بود می ریختند بیرون که خدای نکرده زندگی کنند، که آخر هم نکردند.
ما اما چه کردیم. بعدها که فهمیدیم که چی هست، گفتیم بگردیم و راه چاره پیدا کنیم. گشتیم و بعد به ما گفته بودند خدا هست. ما هم قبول کردیم.
اول ها دلمان که پر می شد و آدمی پیدا نمی شد که باهاش بگوییم که درد داریم، می رفتیم سر وقت خدا. بچه بودیم.
می گفتیم: "خدا جان. ما دلمان گرفته است. فلان اسباب بازی را می خواهیم. فلانی دارد و ما نداریم. یا فلان جور دوچرخه را بده. یا حالا که عصر جمعه است درست کن برویم مهمانی یا فردا امتحان است و نخوانده ایم. ما را در امتحان قبول کن" و مثل اینها بود که بعد یا فلان اسباب بازی را می خریدیم یا دوچرخه را، بعضی وقت ها هم نمی شد، نمی خریدیم. یا عصر جمعه ها می رفتیم مهمانی یا مهمان می آمد برامان یا نمی آمد و نظاره گر یکنواختی بودیم در چهار دیواری خانه .
در امتحان اما، بیشتر قبول می شدیم. درس می خواندیم. بچه بودیم.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم که درد و این که آدم دلش می گیرد، فقط خلاصه نمی شود به این ها. زیادتر از این حرف هاست که برویم سراغ خدا. و بعد اصلا یک روزی بود از آن روزها که همچنان می گذشت که نسشتیم و گفتیم که تکلیف را باید یکسره کرد.
یک دوستی داشتم، اسمش محمد بود. با هم یک حرف هایی می زدیم. درس هم می خواندیم. قد و قواره اش بلند بود و استخوان درشت. صورتش هم مردانه بود. پسر خوبی بود. مهربان و صمیمی، مرد بود مرد چون درد زیاد داشت.
شب ها که می شد، می آمدیم با هم توی حال آن خانه ای که اجاره کرده بودیم، می نشستیم و حرف می زدیم که، تو را دغدغه چی هست و اصلا می خواهی چه کار بکنی و بعد که درسمان تمام شد، بیا بگردیم یک کاری پیدا کنیم و از این قبیل حرف ها ... بعد ها زمزمه اش شده بود که می خواهم بروم در ارتش تا شاید در آمدش آب باریکه ای باشد هر ماه برای گذارن زندگی.
یک جایی بود که تا حالا که چند سالی می گذرد، هنوز حال و هواش یادم هست. نرفته بودم این جور جاها. تجربه ای بود، تجربه ی دوری از خانواده هم بود البته برای بعضی از ما. بعد ما هم که یک مشت بچه سوسول – با اهن و تولوپ مردونگی و امید به روشنفکری و روشنگری ، ، رفته بودیم به امید فردا های بهتر در آنجا درس می خواندیم که می خواهیم فلان ها بکنیم و بیسار ها ... آرمان و امید هم بودند
قرار شد با محمد بگوییم نعوذم بالله خدا اصلا نیست و تمام.
بعد شروع کردیم. یادم هست، یک هفته ای بود که کلاً منکر خدا شدم و خیلی سخت گذشت. اصلاً نشد. این یک هفته بود که با محمد شروع کردیم شبانه روز تلاش کردن که اگر خدایی هست پیداش کنیم بدون توجه به آن استدلال های ضعیف و بی پایه ی استقرایی و برهان نظم و علیت ،که به ما گفته بودند در تعلیمات دینی، سرسری و ما هم هیچ نفهمیده بودیم ازشان.
خلاصه روز هفتم بود که فهمیدیم و بحث کرده بودیم و در نهایت با همان عقل کوچکمان فهمیدیم که خدا هست و باید باشد. منطق و هندسه خوب نمی دانستم و فقط محمد یک دستی در جبر داشت.حکم گذاشتیم و فرض گرفتیم و شروع کردیم به اثبات. بعد ها بود که تحقیق کرده بودم و دریافتم که خدا وجودش بزرگتر از اینهاست که بشود اثبات کرد. خلاصه نتیجه شد که حکم ثابت است و خدا هست.
از آن به بعد درد کمتر که نشد، هیچ، بیشتر هم شد. خبطی کرده بودیم. یکی نبود به ما بگوید شما را به خدا چه! چکار به این کارها دارید.؟ می رفتید همان تئوریهای خاک خوره خاک بازی با تاریخ را می خواندیم ( خاک بازی با تاریخ اسمی بود که امید برایش گذاشته بود) و بشویم مهندس اموات و بعد سرمان گرم می شد با یک مشت خاک . که شاید مثل خیلی ها پول در آوریمو و مثل مابقی مردم خوشحال که این یک ماشین را بکنیم دوتا و این خانه را عوض کنیم استخردارش را بگیریم و خلاصه...
ما اما چه کردیم. فضولی کردیم.
این شد که بجای آنکه دو دو تا چهار تا بشود دغدغه مان، کشف شد کارمان. این که بنشینیم و پیدا کنیم که رمز و راز هستی چی هست و آدم کی هست و حاصل که می گویند کدام است.
...
قبل ترها بود که با شریعتی آشنا شده بودم. مردی بود برای خودش به نظرم . سال های هنرستان بود. کتاب هاش را می خواندم و هی می نشستم فکر می کردم که این بابا چه می گوید. داد می زد. درد داشت و زبان به کام نمی گرفت. هی می گفت: "اخلاص، یکتایی، یک تویی. خالص شدن برای او، به روی او، و بودن آدمی به خلوص. که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد، دوست را به دوست همانند می کند."
هی می گفت و ما هم هی با خودمان راه می رفتیم و زمزمه می کردیم. شده بود ورد زبانمان. بجای آنکه لغت انگلیسی حفظ کنیم، می رفتم حسینیه ارشاد و می دادم نوار برایم ضبط کند. آقای زمانی بود فکر می کنم مسؤلش.
یک روز زمستان بود و برف هم آمده بود. ایستگاه حسینیه ارشاد پیاده شدم. کنار حسینیه یک دفتری بود - بالای کتابخانه بود یا کتابخانه آنطرف تر بود یادم نیست – که نوار و این ها داشت.
رفتم و گفتم: "آقا من نوار می خواهم از دکتر شریعتی."
گفت: "نوار خام آورده ای با خودت؟"
گفتم: "نخیر"
گفت: "برو نوار خام بخر و بیار. سه روز بعد آماده می شود، بیا بگیر."
رفتم و یک چهارتایی نوار کاست خریدم و آوردم دادم به آقا. گفتم: "این نیایش و فلان و فلان را ضبط کنید برایم لطفاً."
گفت: "باشد"
از آنجا بود که فهمیده بودم درد چه چیزهای دیگری هم هست. مفهوم نیست. اصلاً این درد یک چیزی نیست که بشود درست و حسابی درباره اش صحبت کرد. در منطق و ریاضی و این ها هم نمی آید. در موسیقی و تیاتر هم نمی آید و می آید گاهی اوقات، اما نمی ماند. قالبی نیست. در قالبی جای نمی گیرد. در شعر هم مثلاً می آید اما تمام نمی شود. در یک شعر خاصی، یا یک قطعه ی موسیقی خاصی، یا در یک داستانی می آید، اما آنچه می آید که همه اش نیست. نویسنده یا نوازنده یا هنرمندی که درد می ریزد در کارش، اگر همه ی دردش را گفته بود که می رفت واسه خودش. نگفته، که می آید دوباره یک اثر دیگری را شروع می کند، بیافریند. و بعد خلاصه هم نمی شود به جامعه و اینکه می فهمی مردمی هستند که عوامند و اصلاً کاری ندارند که چه می گذرد در جامعه و خوش هستند و یا آنها که نمی فهمند. یا آنکه عاشق است و یا نیست. درد یک چیز مشخصی نیست. آن آدمی که درد دارد و آدم پر تلاشی هم هست و سعی می کند دردش را ساکت کند، می فهمد که این ماجرا سر به ناکجا دارد.
آنکه بیشتر تلاش کرده باشد، دردهاش بیشتر شده اند.
هنوز که هنوزه دلمان که پر می شد و آدمی پیدا نمی شد که باهاش بگوییم که درد داریم، می رویم سر وقت خدا. هنوز انگار بچه ایم.
هنوز همه مان درد داریم به نوعی . محمد به شکلی ، آرمان به شکلی و امید به شکلی دیگر ، من هم... مثل بقیه ، مثل همه

سه شنبه هفتم خرداد 1392 ساعت 4:29 قبل از ظهر | نوشته ‌شده به دست وحید شاهسوارانی | ( )
چنین خورد زرتشت

*******************************************

هیچ چیز مثل کشف اثری ناشناخته از متفکری بزرگ ولوله در جامعه روشنفکری نمی اندازد، و موجب این نمی شود که اربابان فرهنگ چنان نشانه اش بروند که انگار به قطره ای آب در زیر میکروسکوپ نگاه می کنند. در سفر برای تهیهء چند زخم کمیاب قرن نوزدهمی ناشی از دوئل، به طور تصادفی به چنین گنجینه ای برخوردم. چه کسی فکر می کرد "کتاب رژیم لاغری فریدریش نیچه" وجود داشته باشد؟ هر چند صحت و اعتبار کتاب به خاطر سوء ظن آدمهای ایرادگیر به خطر افتاده، اما بیشتر آنهایی که مطالعه اش کرده اند اتفاق نظر دارند که هیچ متفکر غربی دیگری تا این حد به ایجاد توافق میان افلاطون و پریتیکین(1) نزدیک نشده است. بخشهای گزیده به قرار زیر است :

چربی به خودی خود یک ماده یا جوهر ماده یا ساخته شده از این جوهر است. مشکل بزرگ زمانی ست که این ماده در اطراف کپل انسان انباشته می شود. در میان فلا سفه پیش از سقراط، زنو (2) اعتقاد داشت که وزن یک توهم است و انسان هر چقدر هم که بخورد باز هم نیمی از وزن انسانی را دارد که هرگز ورزش شکم نکرده است. پرسش درباره بدن ایده آل،اهالی آتن را دستخوش وسواس کرده بود، و در یک نمایش نامه گم شده به قلم آیسخولوس (3)، کلیتمنسترا (4) عهد خود را در این مورد که هرگز بین دو وعدهء غذایی ته بندی نکند، می شکند و موقعی که متوجه می شود لباس شنایش دیگر اندازه اش نیست برای مدتی طولانی اشک می ریزد.

این خلاقیت ارسطو بود که توانست روی مشکل افزایش وزن تعریف علمی بگذارد، و در یکی از پیشنویسهایش دربارهء علم اخلاق (5) اعلام کند که محیط انسان مساوی ست با قطر شکم ضربدر عدد پی. این فرضیه تا قرون وسطا، زمانی که آکویناس(6) تعدادی از صورت غذاها را به زبان لاتین ترجمه کرد و نخستین رستوران عالی خوراک صدف باز شد قانع کننده بود. در آن دوران غذا خوردن بیرون از خانه از نظر کلیسا همچنان عملی ناپسند بود و شغل پادویی پارکینگ رشوه خواری و گناه محسوب می شد.

همان طور که اطلاع داریم، رم برای قرنهای متمادی ساندویچ باز بوقلمون داغ را اوج بی بندوباری اخلاقی تلقی می کرد، بسیاری از ساندویچ ها ناچار بسته ماندند و تنها بعد از دوران اصلاحات باز شدند. چهارده قرن نقاشی های مذهبی ابتدا صحنه هایی از آدمهای چاق سرگردان در جهنم را به تصویر کشیده که محکوم به خوردن سالاد و ماست هستند. اسپانیایی ها به ویژه در این زمینه بی رحم بودند و در دوران تفتیش عقاید اتفاق افتاده که مردی را به دلیل این که داخل آوکادو را با گوشت خرچنگ پر کرده به مرگ محکوم کنند.

هیچ فیلسوفی تا به حال به حل مشکل احساس گناه و وزن به اندازه دکارت نزدیک نشده است. او ذهن و جسم را به دو بخش تقسیم کرد، به طوری که جسم قادر باشد با ولع هر چه تمامتر پرخوری کند در حالی که ذهن با خود می گوید، بی خیال، این که من نیستم. هرچند سوال بزرگ فلسفی باقی می ماند: اگر زندگی بی معناست، برای سوپ الفبا چه کار می توان کرد؟ این لایپنیتس (7) بود که برای نخستین بار گفت که چربی از ذرات اتم تشکیل می شود. لایپنیتس رژیم غذایی می گرفت و ورزش می کرد اما هیچ وقت نتوانست از شر اتم هایش خلاص شود- یا لااقل از شر آنهایی که دور کمرش چسبیده بودند.اسپینوزا (8)، از طرف دیگر، در خوردن شام امساک می کرد، چون تصور می کرد خدا در همه چیز وجود دارد و بلعیدن کنیش (9) وحشتناک است، بخصوص وقتی که فکر می کنید دارید یک ملاقه خردل در علت اولیه هر چیز می ریزید.

آیا میان یک رژیم غذایی سالم و یک نابغه خلاق ارتباطی وجود دارد؟ تنها کافی ست نگاهی به ریچارد واگنر آهنگساز بیندازیم و ببینیم چه چیزهایی را برای خوردن نگه می داشت. سیب زمینی سرخ کرده، پنیر کبابی، ناچو - یا مسیح، اشتهای انسان حد ندارد، با این حال موسیقی اش بی نظیر است. کوزیما همسرش هم به همین خوبی می خورد، ولی لااقل او هر روز می دوید . در صحنه ای که از حلقه(10) حذف شده، زیگفرید تصمیم می گیرد با دوشیزه های راین غذا بخورد و در یک نشست قهرمانانه یک گاو نر، یک دوجین مرغ شکاری، چندین گرده پنیر و پانزده قدح آبجو را می خورد. بعد صورتحساب را می آورند و پول کم می آورد. نکته این داستان این است که هر کسی در زندگی حق دارد که یک پیش غذا داشته باشد، یا سالاد کلم یا سالاد سیب زمینی و این انتخاب باید باوحشت انجام شود، با در نظر گرفتن این نکته که نه تنها عمر ما روی این کره خاکی محدود است، بلکه بیشتر رستورانها هم بعد از ساعت 10 شب می بندند.

فاجعه وجودی از نظر شوپنهاور بیش از آن که خوردن باشد، جویدن بود. شوپنهاور علیه گاز زدن بی جهت هنگامی که انسان درحال انجام فعالیت های دیگر است مبارزه کرد. شوپنهاور معتقد بود که به محض این که جویدن آغاز می شود، تمایل انسان دیگر قادر نیست در برابر آن مقاومت کند و نتیجه اش دنیایی پر از خرده های پخش شده غذا روی همه چیز است.

کانت هم کمتر از این گمراه کننده نبود،بخصوص وقتی که پیشنهاد کرد سفارش غذا به صورتی باشد که اگر همه فقط یک نوع غذا سفارش بدهند باز هم دنیا به طور اخلاقی عمل کند. مشکلی که کانت پیش بینی نکرده بود این بود که اگر همه یک نوع غذا سفارش بدهند در آشپزخانه سر این که چه کسی آخرین برانزینو (11) را بخورد جر وبحث در می گیرد. کانت پیشنهاد می کند: "همان غذایی را که دوست دارید برای تک تک انسانهای روی زمین سفارش بدهید"، اما اگر مردی که بغل دست شما نشسته گواکومولی(12) نخورد تکلیف چیست؟ در نهایت البته چیزی به نام غذای اخلاقی وجود ندارد، مگر آن که تخم مرغ عسلی را در نظر بگیریم.

نتیجه نهایی: صرفنطر از فراسوی نیک و بد کلوچه ها و اراده معطوف به قدرت سس سالاد من، ازمیان تمامی دستور غذاهای فوق العاده ای که افکار غرب را تغییر داد، دستپیچ مرغ هگل نخستین غذایی بود که از پس مانده های غذا مفاهیم سیاسی معنا داری استخراج کرد. هم خدا نشناس ها و هم اهل تشکیک به یک اندازه می توانند از میگوی سرخ شده و سبزیجات اسپینوزا لذت ببرند، درحالی که دستور غذایی مهجور دنده گوساله کبابی از هابس(13) به صورت یک معمای پیچیده روشنفکرانه باقی می ماند. بهترین نکته رژیم غذایی نیچه این است که به محض این که وزن کم شود، وضع موجود حفظ می شود در حالی که “رساله نشاسته” اثر کانت چنین نیست.

یادداشت

(1) – Pritikin یک نوع رژیم غذایی
(2) – Zeno فیلسوف یونانی(425 -490 قبل از میلاد مسیح) مشهور در طرح مسأله های تناقض نمایی که دنیای ریاضیات را طی قرن ها به چالش کشید.
(3) – Aeschylus ،نمایشنامه نویس یونانی ( قبل از میلاد مسیح 525–456)
(4) – Clytemnestra ، همسر آگامنون، اساطیر یونان
(5) - sNicomachean Ethic به قلم ارسطو
(6) - Aquinas فیلسوف متاله ایتالیایی قرن سیزدهم
(7) – Leibniz فیلسوف و ریاضی دان آلمانی
(8) – Spinoza فیلسوف هلندی
(9) – Knish خمیری که از سیب زمینی، گوشت یا پنیر پر شده باشد
(10) – The Ring of the Nibelung، اپرای واگنر.
(11) – Branzino ، یک نوع ماهی اروپایی.
(12) –Guacamole ، پیش غذایی که با آوکادو درست شده و با سیب زمینی برشته می خورند.
(13) – Hobbes فیلسوف و نظریه پرداز سیاسی انگلیسی قرن هفدهم

 
دیگر موارد